http://www.youtube.com/watch?v=UUuKcOYLHCI
http://nafahatesobh.blogfa.com/post-55.aspx
پ.ن: راستی به مناسبت روز جهانی موزه، ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت ماه ورودی کلیه موزه ها در سراسر ایران رایگان خواهد بود. http://shenesefid.ir/Default.aspx?PageID=1000217&NewsID=1000230
دوباره زندگی برگشت به همان روزهای عادی خودش! به جای کله سحر، همان ساعت همیشگی بروم و بگردم و پنجشنبه هایم دربست مال خودم باشد. فروش نوسان دارد رو به پایین و خیلی محترمانه درخواست کرده اند که هرکس می خواهد برود مرخصی می تواند، اما مرخصی ها همه وسط هفته است :دی و طبیعتا به درد لای جرز می خورد.
آخر هفته می خواستم بروم ابیانه که جور نشد، فعلا باید به سفرهای داخلی فکر کنم، مرخصی طولانی مدت خبری نیست. چقدر زودتر از اینها باید می رفتم سفر. که خب نه اعتماد به نفسش را داشتم و نه پولش را. تنها سفر کردن مرا یاد شریعتی می اندازد و وصیتش به پسرش: پیاده هم که شده سفر کن، در ماندن می پوسی!
امروز عکس های سفرم را ن.گ.ا.ر دید و گفت که چقدر دلش تنگ شده و کاش بتواند یک بار دیگر برود. نگاه کرد به جینم و گفت خوب است یک کت جین بخرد شبیه مال من، گفتم:" اوهوم بخر.این کوله و جین پایه های همیشگی سفرهای منند، هرجا می روم می برمشان. به کوله ام قول داده ام ببرمش هند." ن.گ.ا.ر پکید از خنده! یک هو یاد کودک درونم افتادم و آن روزهای سخت که گذشت. دیدم دردها التیام می یابند، هر چقدر هم که غیر قابل تحمل باشند.
دلم خواست مقصد نعیین نکنم برای سفر بعدی. فکر کردم "رفتن" خودش حدیث خوبی ست. دارم فکر می کنم اگر دهلی را ببینم هنوز هم استانبول را بیشتر دوست خواهم داشت؟
خب درباره میدان تکسیم و خیابان استقلال هم زیاد شنیدین لابد. دیدن این میدون و خیابون هم خالی از لطف نیست. تو این میدون کبوترها خیلی راحت تردد می کنن!! و از مردم هم نمی ترسن و ملت هم از دانه برچیدن اونها عکس می گیرن. خیابان استکلال یا همون استقلال، خیابان پیاده رو هست و وسیله موتوری توش رفت وآمد نمی کنه و پر است از انواع مغازه و کافی شاپ و بار و دیسکو و خلاصه هر چی بخواین!
همونطور که اول هم توضیح دادم حمل و نقل عمومی بسیار ارزونه تو استانبول. فقط کافیه یه نقشه استانبول تهیه کنین و محل هتل رو مشخص کنین و بعد نزدیک ترین ایستگاه تراموا یا مترو رو. هزینه هر سفر مترو یا تراموا ۲ لیر هست که داخل دستگاههای مشخصی می اندازین و یه ژتون می گیرین که با اون ژتون ها می تونین وارد فضای ایستگاه مترو یا تراموا بشین. از کارت هم می تونین استفاده کنین که مقرون به صرفه تره. به طور کلی با تراموا شما به همه نقاط استانبول دسترسی دارین.
به طور کلی استانبول شهریه که توریست زیاد توش رفت و آمد می کنه و اینجور شهرها اصولا باید ناامن باشن!! ولی من عدم امنیتی - حداقل درباره خودم- تو استانبول ندیدم و شب هم همونقدر امن بود که روز!
من از اونجایی که قبلا یه مقدار لیر داشتم، همونو بردم ولی یکی دو باری هم که دلار چنج کردم به لیر، هر ۱۰۰ دلار معادل ۱۷۵ لیر بود. محل چنج پول رو به ترکی Doviz می گفتن که هر جا لازم می شد می تونین بپرسین تا بهتون نشون بدن. تو بعضی مراکز خرید، هتل ها و رستورانها ممکنه قیمت بیشتر باشه. یعنی در ازای دلاری که میگیرن میزان کمتری لیر بدن که همه جای دنیا همین شکلیه. ولی دویز های معمولی همون قیمت اصلی حساب می کردند.
قسمت آسیایی استانبول هم بسیار زیبا و دیدنی هست که متاسفانه من فرصت نکردم برم ببینم. بام استانبول هم در این ناحیه هست. ایشالا سفر بعدی حتما میرم.
در کل استانبول از اون شهرهایی هست که یک بار دیدنش کافی نیس و آدم باید دوباره بره سراغش! امیدوارم مطالبی که گفتم به دردتون خورده باشه و اگه رفتین استانبول مفید باشه براتون. امیدوارم یه روزی بیام تو این وبلاگ از سفرهای اروپام بنویسم. به امید اون روز.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: من مسئول گلم هستم.
خوشحالم؟ بله هستم.
سفر رفته ام و اعتماد به نفسم در حد خداست. خودم را محک زدم و دیدم حسابی بر می آیم از پس زندگی. خودم را دوست دارم. و این بهترین اتفاق یک زندگی ایده آل است. بالاخره فهمیده ام که از زندگی چه می خواهم:آرامش و سفر. سفر را هم برای آرامشش و تجارب ارزنده اش دوست دارم. احساس خوبی دارم. دلم "دوست داشتن" می خواهد و "تعلق" . حوصله "چو تخته پاره بر موج، رها رها رها" بودن ندارم.
اگه حال و حوصله خرید دارین که مطمئنم دارین می تونین مراکز زیر رو ببینین:
استانبول فروم (از ایستگاه مترو که بیرون می اومدین روبرو تون بود. اسم ایستگاه رو فراموش کردم چون سخت بود. ولی اونقدری معروف هست که اگه از رسپشن هتل بپرسین می دونن. )
مارمارا فروم( اینجا تنها جایی بود که با تور رفتم.جزء سیتی تور بود. بنابراین آدرسش رو نمی دونم. ولی بسیار معروف بود)
اولیویوم (ایستگاه تراموا: زیتون برونو)
هیستوریا (نزدیک ترین ایستگاه، آکسارای بود که حدودا ۱۰ دقیقه پیاده روی داره تا هیستوریا)
اولی به شدت گرونه (البته برای اقشار کم درآمدی مثل من! شاید برای بعضیا نباشه!!) اجناس، برند هستن و خب برند طبیعتا گرونه!
مارمارا فروم به نسبت اولی بهتره ولی به نظر من همچنان گرونه!
اولیویم قیمت ها بهتره و اگه حوصله داشته باشین - که دارین- می تونین اجناسی نه با قیمت مناسب بلکه با قیمت بالا و کیفیت خوب پیدا کنین! (کلا استانبول شهر ارزونی محسوب نمیشه و یه جورایی پایتخت اروپایی محسوب میشه! من دائم تو ذهنم قیمت ها رو با کوالالامپور مقایسه میکردم که ۱۰۰ ٪ کار اشتباهی بود!! و خب هرلیر شده بود ۱۰۵۰ تومن، من لیر رو ۶۹۰خریده بودم ۲ سال پیش!!!)
هیستوریا از همه بهتر بود، فواره های موزیکال هم داشت که کودک درونم دقایقی ایستاد واسه تماشا و صد البته که لذت برد. اینجا یه کم خرت و پرت خریدم که همه شون رو دوست داشتم.
بزرگترین بازار استانبول، کاپالی چارشی یا همون گراند بازار هست، که ایستگاه تراموا داره و به راحتی تو ایستگاهش می تونین پیاده شین! راستش من زمانی رفتم اونجا که حسابی خسته بودم واعصاب گشتن و خرید نداشتم. من چیز ارزونی ندیدم. به نظرم قیمت ها مثل بقیه جاها اومد. بیشتر گشت زدم جهت ویندو شاپینگ و در نهایت چند تا عکس گرفتم و با چند تا ترک گپ زدم که باز همه شون فکر کردن من ایتالیایی هستم و باز من ذوق مرگ شدم!! اینجا فروشنده هاش سریش بودن و اگه می فهمیدن ایرانی هستی دیگه ول کن نبودند! فارسی هم بلد بودند خیلی هاشون. به هر حال جای بسیار دیدنی هست. و بسیار قدیمی. اگه به دیدن بازارهای قدیمی علاقه دارین اینجا رو از دست ندید!
قصر دولما باغچه رو من فرصت نکردم ببینم ولی ظاهرا باید زیبا باشه و قصری هست که آتاتورک اونجا فوت کرده و تمام ساعتهاش رو ساعت ۹:۱۵ خوابیده که ساعت مرگ آتاتورک هست. (اینا رو شنیدم ولی ندیدم!) بزرگترین لوستر اروپا هم اینجاست که هدیه ملکه الیزابت به آتاتورک هست و ملت ترکیه.
یکی از نقاطی رو که جدا توصیه می کنم از دست ندین جزیره "بیوک آدا" هست. حدود ۹ جزیره در اطراف استانبول هست که فقط بعضی هاش مسکونی هستن. یکی که از همه دور تره همین بیوک آدا هست. در این جزیره هیچ وسیله نقلیه موتوری تردد نمی کنه! همه یا با کالسکه تردد می کنن یا دوچرخه! خب از اونجایی که ما بانوان محترم بسیار محدود هستیم در دوچرخه سواری تو ایران، من بلافاصله تصمیم گرفتم برم دوچرخه سواری. ۵ لیر ازتون می گیرن و به مدت ۱ ساعت دوچرخه رو کرایه می کنین. اینجا هم کارت می خوان ازتون و از اونجایی که کارت باشگاه منو تو "توپکاپی" گم کرده بودند و منم آدمی نیستم که پاسپورتم رو بذارم تو کیفم و این ور اون ور ببرم و هیچ کارت دیگه ای همراهم نبود، یه عابر بانک گذاشتم پیششون که اونم پول چندانی توش نبود. ولی خب هر جا لنگ موندین و کارت خواستن برای ضمانت وسیله ای، می تونین عابر بانک تون رو بذارین! من اونقدر بستنی و شیرینی خوردم که دیگه میل نداشتم ناهار بخورم. ولی می دونم که اونجا ماهی های خیلی خوشمزه ای داره که مخصوص همون دریای مرمره یا به قول خودشون مارمارا هست که بسیار لذیذ و خوش طعمه و اگه اشتباه نکنم اسمش "مزگیت" هست. یک ساعت دوچرخه سواری کردم و واقعا لذت بردم بخصوص از باد خنکی که می خورد تو صورتم و موهام که می رفت تو هوا! (آیکون یک عدد بانوی ایرانی که عقده دارد باد بوزد لای موهاش تو خاک ایران!) واقعا یاد بچگیم افتادم و دوچرخه ام که بسیار دوستش داشتم و فقط من و هیربد اونجوری دوچرخه داشتیم.
مهمترین نکته درباره غذا: شما تو ترکیه اصلا و ابدا مشکل غذا نخواهید داشت! همه غذاهاشون باب طبع ماست و اصلا مثل آسیای شرقی یا جنوب شرقی نیست که باید له له بزنین تا یه غذای باب طبع گیرتون بیاد. یک هفته تمام اصلا به فست فود نگاه نکردم. اصلا "مک دونالد" یا "کی اف سی" به چشمم نیومدن. هر جا که اراده می کردم و هر رستورانی که می خواستم می تونستم کباب بخورم با قیمت مناسب. غذای اصلی شون که کباب خوشمزه ای هم هست اسکندر کباب هست که معمولا همراه با ماست هست. اینها چیزی به اسم دوغ ندارن، بهش میگن "آیرن" به زبون خودشون و به انگلیسی "درینکبل یوگورت" یا همون "ماست نوشیدنی" که در واقع همون دوغ هست که بسیار خوشمزه و غلیظه! اینم امتحان کنین! من اصولا هر غذایی نمی خورم و تو کوالالامپور هم از اون چیزایی که خودشون می خورن نخوردم ولی اینجا تقریبا همه جور کبابی رو امتحان کردم و همه شون خوب بود. فقط باید حواستون به فلفل باشه و بدونین که "نات اسپایسی" باشه غذا. وگرنه امکانش هست که کمی تند باشه.
اگه مثل من اهل خوردن هله هوله شیرین هستین، شیرینی فروشی های استانبول همه جوره در خدمت شما هستند!!! شیرینی های بسیارخوشمزه و عالی. من از همه ش خوردم و همینه که الان احساس خپل بودن دارم. البته من همه این شیرینی ها رو تو یه رستوران استانبولی تو ایران خورده بودم و حدودا اسمهاش رو هم می دونستم. ولی به هر حال اونجا باز تا سرحد مرگ شیرینی خوردم. انصافا اگه مثل من خوش خوراک!!!!! هستین پول مناسبی جهت خورد و خوراک همراهتون باشه، چون در زمینه غذا تا هر جا که بخواین می تونین پول خرج کنین! و هیچ محدودیتی ندارین!!
تو استانبول فروم( همون مرکز خریدی که اول اسم بردم)، می تونین برین آکواریوم رو هم ببینین. به گفته خودشون بزرگترین آکواریوم اروپاست و انصافا خیلی زیباست. ۲۸ لیر قیمت ورودی داره ولی می تونین چند بار آکواریوم رو تماشا کنین. یعنی اگه از پله ها بالا نیاین دوباره همون پایین می تونین مسیر رو برگردین و ماهی ها رو ببینین. من که خیلی خوشم اومد. بخصوص از حرکت کوسه ها در نزدیک ترین فاصله ممکنه! به نظرم اینجا رو هم از دست ندید خیلی زیبا و جالب بود! کمتر ایرانی ای اینجا رو می بینه چون همه سرگرم گشتن تو خود استانبول فروم میشن و چیزی به این زیبایی رو از دست میدن.
این سفرنامه همچنان ادامه دارد.....
اگه قصد دیدن اماکن تاریخی و جاذبه طبیعی رو دارین، استانبول جای خوبی هست براتون ولی اگه صرفا دنبال تفریح هستین به نظرم وقتتون رو خیلی تو استانبول تلف نکنین!
ایاصوفیا رو که درباره اش توضیح دادم. درست در مقابلش می تونین مسجد سلطان احمد یا به قول اروپایی ها مسجد آبی رو ببینین. این مسجد هم زیبایی خاص خودش رو داره و بلیت هم نمی خواد و رایگانه! و کمی اونطرف تر کاخ توپکاپی هست که محل زندگی پادشاهان عثمانی بوده و در نوع خودش بی نظیره. موزه ای هم هست که واقعا نشانگر ثروت بی حد عثمانی ها در زمان خودشون بوده که داخل همین کاخ هست. ورودی این کاخ هم ۲۵ لیر هست و برای ورود به قسمت حرمسرا که اصطلاحا "حرم" گفته میشه باید ۱۰ لیر دیگه ورودی بدین. البته می تونین نرین. بسته به میل خودتونه! اینجا هم می تونین همون" راهنمای صوتی" رو بگیرین که ۱۵ لیر میشه و یادتون نره که برش گردونین! بهتره یه کارت خیلی معمولی که لازم ندارین رو به جای کارت شناسایی تون بدین! چون کارت منو گم کردن!!!! شانس آوردم کارت باشگاهم رو داده بودم. در قبال گم کردنش هم فقط صمیمانه عذرخواهی کردن!!! یکی نیس بگه خوب بود منم راهنمای صوتی رو گم میکردم؟!!! البته ظاهرا هموطنان عزیز قبلا زحمت کشیده بودن و آبروی ایرانی ها رو کلا به باد داده بودن! این راهنما به زبانهای فارسی عربی انگلیسی اسپانیولی ایتالیایی فرانسوی و یکی دو تا زبان دیگه هم بود که می تونستین هر زبانی رو که میخواین انتخاب کنین. من فکر نمی کردم فارسی داشته باشه ولی داشت.راستی من خیلی از اروپایی ها رو دیدم که هر دو نفر یه دونه راهنمای صوتی گرفته بودند که خیلی مقرون به صرفه بود. سیم هدفونش بلندبود و به راحتی دو نفر می تونستند از یه دستگاه جهت شنیدن توضیحات استفاده کنن! (اگه مریم بود الان می گفت عقل هر چی ببینی بهتر از آدمیزاده!!!)
در مقایسه با ایاصوفیا، من از ایاصوفیا بیشتر خوشم اومد تا کاخ توپکاپی. چون ایاصوفیا حالت معنوی تری داشت. توپکاپی منو یاد جنگهای طولانی ایران و عثمانی انداخت. انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان، جنگ و خونریزی و کشته شدن یه عالمه آدم بی گناه فقط سر "جاه طلبی" و نه بیشتر!! یاد این شعر خیام افتادم:
در کارگه کوزه گری رفتم دوش/ دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش/ ناگاه یکی کوزه برآورد خروش/ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
در کل دیدنش زیبا و جذاب بود. من بعد ۵ ساعت واقعا دیگه خسته شدم و از توش و توان افتادم که اومدم بیرون وگرنه هنوز قسمتهایی بود که ندیده بودم. فکرش رو بکنین مملکت ما اینهمه جای دیدنی داره، چرا نباید یه همچین چیز ساده ای رو برای تخت جمشید داشته باشیم. یه دستگاه کوچک قابل حمل که می انداختی دور گردنت و یه هدفون کوچک و کل منطقه با یه نقشه کف دستت بود. به همین راحتی. چرا اینقدر عقب مانده و جهان سومی هستیم. این مملکت،بغل گوش ماست و خودشو این همه کشیده بالا.
فرهنگ ترکیه در بعضی موارد خیلی شبیه ماست و اصولا شما زمانی که تو خیابونای استانبول راه می رید احساس غربت ندارید و تا وقتی نقشه دستتون نباشه و دوربین رو دوشتون کسی احتمال نمیده توریست باشین. گرچه ممکنه از روی ظاهر حدس بزنن که ترک نیستین.
شهر پر بود از فضای سبز و جابجا لاله کاشته بودند در رنگ های مختلف که واقعا زیبا بود. هوای عالی ای داشت و البته برای من که سرمایی هستم، خنک محسوب می شد اما من ترجیح میدادم ژاکت یا سویشرت همراهم نبرم. نیمه ابری بود هوا و ظاهرا برای خودشون سرد بود چون همه زاکت یا کاپشن بهاره تنشون بود! وقتی هم که آفتاب می شد آفتابش حسابی گرم و لذت بخش بود.
این مثلا سفرنامه ادامه دارد.....
از اونجایی که خودم اطلاعات مفیدی از طریق نت به دست آوردم ،دوست دارم تجربیات خودم رو در اختیار بقیه هم بذارم:
اول اینکه قیمت تورها مشخصه و قیمت پروازها هم همین طور. انتخاب هتل به خودتون بستگی داره و به نظر من هتلی رو انتخاب کنین که به ایستگاه مترو یا تراموا نزدیک باشه. حمل و نقل عمومی(مترو و تراموا نه تاکسی) تو ترکیه بسیار ارزونه و به راحتی می تونین با ترموا از شرق استانبول به غربش برین! (قابل توجه د.و.ل.ت که هی نرخ بنزین ترکیه رو به رخ ملت ما میکشه!! حمل و نقل عمومی اونجا بسیار ارزونه و فقط قشر مرفه یا کسی که دوست داره ماشین میاره بیرون!! نه مردم عادی!
من با پرواز ماهان رفتم. در واقع بر خلاف میلم مجبور شدم با ماهان برم و اتفاقا بسیار هم راضی بودم. پروازهای ترکیش ایر لاین ۲۵۰ هزار تومن گرونتر از ماهان بود و از اونجایی که قبلا با ترکیش رفته بودم، در مقایسه با ماهان، هواپیمای ماهان بسیار نو و تمیز تر بود و صندلی های راحتی هم داشت. بر خلاف ترکیش که یادمه یکی از بر و بچ که درشت بود به زور تو صندلی جا شد! و هواپیما واقعا قدیمی بود. (خب خیالم راحت شد. پرواز هند با ماهان هست و حدود ۵:۳۰ دقیقه اس که مرگم گرفته بود چطور با پرواز ایرانی برم که خیالم حسابی راحت شد!!)
اگر زبان انگلیسی تون خوبه یا حتی در حد متوسط هم هست یا حتی متوسط رو به ضعیف بهتره جاهای دیدنی رو خودتون برین و از پکیج های تور استفاده نکنین! پکیج های تور بسیار گرونه. برای نمونه تور جزیره بیوک آدا برای هر نفر تو پکیج تور ۶۰ دلار بود!!! (حالا با احتساب دلار مسافرتی!!) من خودم با ۱۴ لیر به راحتی رفتم و برگشتم. دلار دولتی ۱۳۰۰ رو حساب کنین که حدودا میشد ۷۸۰۰۰ برای هر نفر درحالیکه من با کشتی رفتم و برگشتم و فقط ۱۴ لیر دادم. حدودا ۱۴۰۰۰ تومن . همین اختلاف قیمت تو بازدید اماکن تاریخی هم بود. ( بماند که اصولا هموطنان محترم علاقه ای به بازدید مکانهای تاریخی نداشتن و اصولا یا در پی خرید بودن یا دیسکو!! و من که ۵ ساعت وقت گذاشتم برای دیدن کاخ توپکاپی (محل زندگی پادشاهان عثمانی) حتی یک ایرانی هم ندیدم.)
نسل جوان به راحتی انگلیسی رو می فهمیدن و خیلی خوب راهنمایی می کردن. تمام نگهبانهای ورودی مراکز خرید یا هر جای دیدنی انگلیسی بلد بودن! (حالا فکر کنید توریستی که اومده ایران بخواد از نگهبان یه پارکینگ سوال بپرسه!!! ) مسیرها کاملا مشخص بود و با داشتن یه نقشه استانبول به راحتی می تونین همه جا رو ببینین بدون اینکه محتاج تور باشین. البته دوستان می گفتن که راننده تاکسی ها انگلیسی بلد نیستن! من نظری ندارم. چون تمام مسیرها رو به راحتی با تراموا می رفتم. (آیکون یک عدد ایرانی تراموا ندیده!!)
هر جا که می رفتم تا دهن باز می کردم حدس می زدن که ایتالیایی یا اسپانیایی باشم و دروغ چرا، از اینکه منو یه اروپایی درجه ۱ فرض می کردن ته دلم قند آب می شد!! و بعد که می گفتم ایرانی ام باز خیلی تحویل می گرفتن و حتی بیشتر از زمانیکه فکر کرده بودن اهل ایتالیا یا اسپانیا هستم! و دلیل حدسشون هم این بود که: "ایرانی ها انگلیسی بلد نیستن!!!"
برای دیدن "ایاصوفیا" که مسجد و کلسیا بوده و در حال حاضر موزه هست، لازم نیست با تور برین که بچاپن شما رو!!! ورودیش ۲۵ لیر هست و اگه دوست داشته باشین می تونین آیدیو گاید یا همون راهنمای صوتی بگیرین که بسیار هم چیز مفیدی بود. به قیمت ۱۵ لیر ولی بعدش باید برگردونین به اونها. با کمال تاسف برای گرفتن آیدیو گاید از ایرانی ها کارت شناسایی می خواستن که همین نشون میده ما چقدررررررررررر با فرهنگیم!!! من کاملا دقت کردم و دیدم از ملتهای اروپایی یا ساکنین ممالک دیگه کارت نمی خواستن! این وسیله کوچک به این شکل کار می کرد که در قسمتهای مختلف ایاصوفیا شماره هایی رو تعبیه کرده بودند و عکس هدفون گذاشته بودن و شما اون شماره رو فشار میدادین و راهنما براتون درباره اون مکان توضیح میداد.
ایاصوفیا بی شک یکی از زیباترین و شگفت انگیز ترین مکانهایی هست که دیده ام.
این مثلا سفرنامه ادامه دارد........
گاهی آدم، تمامْ می شود چشم، برای دیدن زیبایی های آب و جزیره.
گاهی آدم دلی دلی می کند در خیابانهای تمیز، و هوای بهاری خنک را با همه منافذ پوستش جذب می کند و آرزو می کند در خاک ایران اینطور باد بوزد لای موهاش!!
گاهی آدم دلش خیلی خیلی تنگ می شود برای زیبایی ها. گاهی آدم می ایستد جلوی هتل محل اقامتش و فکر می کند کی دوباره می تواند برگردد به شهر زیبایی که همه فضای سبزش پر است از لاله. لاله های زرد و قرمز و بنفش و رنگارنگ.
گاهی آدم از خودش و از سفر کردنش بسیار لذت می برد و فکر می کند کاش سفر را خیلی زودتر از اینها شروع کرده بود. خیلی زودتر از اینها.
گاهی آدم دست و دلش برای برگشت می لرزد. بغضش را فرو می خورد و فکر می کند سفر همین است: جایی نماندن، رفتن و دل نبستن.
گاهی آدم بلد می شود یک هفته در لحظه زندگی کند و عاشق شهری می شود که این فرصت ناب را به او داده است. حالا می فهمم میم. ژ چرا اینقدر استانبول را دوست داشت....
گفتم این را بنویسم اینجا که یادم بماند. که یادم بماند گاهی آدم بالغی ام و بلدم مثل یک بالغ فهمیده عمل کنم. حالم خوب است و به نظرم این از انرژی مثبتی ست که خود آدم به کائنات می دهد. بعد از ظهر رفتم آژانس مسافرتی که چیزی بپرسم. بعد لابلای حرفها گفتم که این سفر هند من که جور نشد و فلان و بهمان و اینها. طرف درآمد که: ئه!!!!! هفته آخر اسفند پروازها خالی مونده بود، با همون قیمت عادی - و نه نوروزی- پرواز بود و ویزا هم ویزای فوری یکروزه خود سفارت می داد. من مانده بودم چه بگویم. می شد صدایم را ببرم بالا. اعتراض کنم. بگویم یک آدم مفت خور بی عرضه است که بلد نیست دو تا مشتری راه بیندازد. می توانستم خیلی بد برخورد کنم. بگویم که شماره ام را گذاشته بودم برای یک همچین روزی. بگویم این همه تلفنی حرف زدیم و شماره ام را داشتی که اگر خبری شد اطلاع بدهی و و و . اما به جای همه اینها فقط گفتم: شماره منو که داشتین چرا خبرم نکردین؟ خیلی خونسرد گفت: آخه شما گفتین ۲۶ اسفند به بعد نمی خواین برین. گفتم: بله من عرض کردم اما چون شما فرموده بودین قیمت دو برابر میشه نمی خواستم برم، خدمات که تغییری نمی کرد. در لحن ام حتی دلخوری هم نبود چه برسد به عصبانیت. شاید به همان خونسردی او. عذرخواهی هم نکرد حتی. مهم بود برام؟ البته که نه! سفر رفتن برایم مهم بوده و هست، اما اینکه بخواهم انرژی بگذارم برای متنبه کردن آن آدم هرگز. تصور کنید که تمام عید را به جای کار کردن می توانستم بروم سفر. آن هم سفری که اینقدر منتظرش بودم. تاکید کرده بودم که به من خبر بدهد در صورت تغییر شرایط. اما دریغ از یک تماس. به نظرم کلا شماره ام را گم کرده بود!!دوستانه رفع و رجوعش کردم و تمام. چرا اینها را نوشتم. نوشتم برای دو چیز. اول اینکه بلدم به موقع صدایم را ببرم بالا، ازخودم و حق ام دفاع کنم. می توانستم بد برخورد کنم و نخواستم. آدم بالغ ام خونسرد بود. کودک درونم که بی خیال این حرفها دنبال بازیگوشی خودش بود. دوم اینکه یاد گرفته ام هرگز،هرگز و هرگز چیزی را به "زور" نخواهم. یک چیزی گاهی واقعا "وقت" اش نیست. کائنات و در فاز بزرگتر "خدا" آن را برای آدم نمی خواهد. یاد گرفته ام اینها را بسپرم به دست کائنات و حرص نخورم. گاهی ترمیم زمان می برد، گاهی زمان کمتری برای ترمیم زخمهایم لازم دارم. اما یاد گرفته ام "گیر" ندهم. بگذارم هر چیزی روان باشد در زمان. مثل آب. مگر می شود جلوی جریان نهر کوچک اما پرخروشی را گرفت؟
روانشناسان معتقدند بخش بزرگی از سرنوشت هر فرد شبیه پدر و مادرش است و اصولا معتقدند بچه های ما آنی نمی شوند که "ما می خواهیم" آنی می شوند که "ما هستیم". صد سال تنهایی را که می خواندم یک جایی مخم سوت کشید. آنجا که چندین نسل بعد همان راهی را رفتند که چندین نسل قبل. و عینا مثل آنها با سر خوردند زمین! اینجا بود که فهمیدم بخش بزرگی از سرنوشت عوض نمی شود. خانواده ای که در آن به دنیا می آییم، کشوری که درآن رشد می کنیم، فرهنگ، آداب و رسوم و و و . شاید بخش عمده علاقه مندی من به سفر در کودکی شکل گرفته باشد. تابستانهایی که با ماشین می رفتیم شمال و خط ساحلی خزر را همین طور طی می کردیم تا جایی که دریا تمام شود. جنگلهای سیاهکل و دیلمان و گلستان، جایی که آنقدر درختها سر به فلک کشیده بودند که نور آفتاب نمی رسید و شاخه های به هم پیوسته گاهی واقعا ترسناک می شدند. جنگلهای مازندران و گلستان فعلی که آنقدر گشته بودیم که اسمهای رنگارنگشان یادم نمانده و و و . بیشتر هم شمال کشور را می گشتیم. دم دست تر بود و آن سالها ترافیک نداشت و خوش آب و هوا بود و دوست و آشنا داشتیم. خوش سفر بودن پدر و مادرم، بخصوص بابا مزید بر علت بود که بیشتر خوش بگذرد. بماند که الان هیچ کدامشان حس و حال سفر ندارند:" نشسته ایم تو خانه مان، کجا برویم، هستیم دیگر!!"
جوان تر که بودم فکر می کردم شباهتی ندارم به شان. هر چه زمان می گذرد بیشتر می فهمم شبیه ایم. رانندگی کردنم کپی رانندگی باباست با همان شتاب و سرعت! با همان دورفرمان گرفتن ها، به جای بوق زدن چراغ دادن و کلی جزئیات دیگر. علاقه ام به ادبیات وشعر که بی شک گره خورده با سرنوشت خاندان مادری و البته این خصلت بد ِ زیادی مستقل بودن!! مثل سالهای جوانی مامان و خاله هایم. شاید اگرآنها هم وبلاگ داشتند اسمش را می گذاشتند "دختران مستقل"!!! کسی چه می داند.
به مامان و بابا که نگاه می کنم و به حوصله ای که به خرج می دادند در گشت و گذار و الانشان و شباهتی که بچه ها با والدینشان پیدا می کنند، به شدت می ترسم. از اینکه روزی بگویم:" نشسته ایم تو خانه مان، کجا برویم، هستیم دیگر!!" این جمله و شباهت سرنوشت ها به شدت می ترساندم. باید "هزار جایی را که قبل از مرگ باید دید" قبل از شصت سالگی بروم ببینم شاید سرنوشت کار خودش را کرد و من بی حوصله شدم برای سفر.
همه چیز به طرز خوب و آرام و ساده ای ،خوب است! یا به طرز آرام و ساده و خوبی، آرام است! اصلا جای کلمات را که عوض کنی، سادگی و خوبی و آرامش نمی رود از بینشان. می نشیند همانجا، آرام و ساده و خوب.
توقع داشته ام شق القمر کنم؟ داشته ام. نه الان که سالها پیش. فکر میکردم باید طرحی نو درانداخت و جهانی از نو ساخت و عالمی از نو و آدمی هم! الان؟ الان فکر می کنم همین که بلد باشم جلوی پایم را نگاه کنم و با اولین سنگ با مغز نیایم زمین هنر کرده ام، و اگر سنگ و چاه ِجلوی پای کس دیگری را دیدم و گفتم، شق القمر! همین بس است مرا.
دوست عزیز از پاریس برگشته ای، جوری از پاریس تعریف می کند که انگار تمام عکسهایی که از پاریس دیده ام جان میگیرند در ذهنم. دلم برای دیدن پاریس پر می کشد.
خب دیگر همه چیز آرام و خوب است، چیزی بیشتر از این می خواهم؟
خبری نیست. همه چیز همان اتفاق های ساده ی روتین ِ همیشگی ست. ته دلم بیخودی خوشحالم و پرواضح است که وقتی حالم خوب است، به ندرت چیزی می تواند حالم را خراب کند.
به استاد فرانسه، اس ام اس دادم و سال نو را تبریک گفتم، در جواب چیزی نوشته بود که مضمونش به گواه دیکسیونرهای فرانسه- انگلیسی ،آرزوی پرواز پرنده سفید صلح و آرامش در آسمان زندگی ام و شنای ماهی قرمز در دریای زندگی ام بود. ترکیدم از خنده. در جواب اس ام اس رسمی من، چنین اس رمانتیکی!! انصافا که فقط از یک استاد فرانسه برمی آید.
برای امسال برنامه ریزی نکرده ام. "الخیر فی ما وقع" همیشه بهتر جواب می دهد.
جالب نیست آدمی که عاشق طبیعت است، کنج خانه را به طبیعت گردی ترجیح دهد؟ گردی پاشیده اند در هوا؟ یا ریخته اند در غذا؟ ما را چه می شود که دست و دل مان در عین سبکبالی، به طبیعت نمی رود؟ حاشا و کلٌا که چنین حالی را به خود دیده باشیم.
فکر می کردم سال ۹۱ سال لوس و نُنُری باشد٬ خب ظاهرا نیست. ولی فکر نمی کردم سرما خورده باشم که خورده ام٬ ولی از آنجا که روحیه ام خوب است - مثل اغلب وقتهایی که روحیه ام خوب است- هیچ چیز نمی تواند مانع خوشحالی ام باشد.
فردا باید بروم سرکار و اگر آدم پارسال بودم آنقدر غر می زدم و نق نق می کردم که کل انرژی منفیی که به کائنات داده ام برگردد به خودم!! ولی از آن جایی که یاد گرفته ام انژری مثبت بپراکنم٬ تصمیم دارم غر نزنم. می دانم فردا که بروم٬ از اینکه سرکار باشم احساس بدی نخواهم داشت. بچه ها کم کم می رسند. و حالم خوب می شود.
امیدوارم ۹۱ خیلی بهتر از آن چیزی باشد که می خواسته ایم. به بهار که فکر می کنم دنیایی از طراوت و شادی می ریزد تو تنم. فکر می کنم هنوز بیست ساله ام و هنوز می توانم دنبال شاپرکی بدوم. این شعر فریدون مشیری می نشیند در تار و پودم:
بام و هوا ٬ درخت٬ زمین٬ سبزه٬ راه٬ گل
تا بیکرانْ طراوت
تا دلبخواهْ گل
به دنیایی فکر می کنم که تا دلبخواهْ گل باشد پیش روی آدم. چه دنیایی می شود. باز هم ۹۱ مبارک.
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم٬ فال نيكو٬ مال وافر٬ حال خوش
اصل ثابت٬ نسل باقي٬ تخت عالي٬ بخت رام
سال نو مبارک. سال خوب و خوشی داشته باشید همراه با سلامتی و بهروزی و کامیابی